
هر صبح روبهروی آینه میایستادم و صورتم را نگاه میکردم.
یک روز از آینه پرسیدم: «مرا میشناسی؟»
آینه ساکت ماند.
لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط چهرهام را میبینی.»
اما همان لحظه فهمیدم: من هم سالهاست همین کار را با خودم میکنم.

هر صبح روبهروی آینه میایستادم و صورتم را نگاه میکردم.
یک روز از آینه پرسیدم: «مرا میشناسی؟»
آینه ساکت ماند.
لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط چهرهام را میبینی.»
اما همان لحظه فهمیدم: من هم سالهاست همین کار را با خودم میکنم.

تابستان بود. نور خورشید از بالای خانهها به کوچه تابیده بود؛ نور طلاییرنگش از میان ساختمانهای کهنه و دیوارهای بلند عبور میکرد. خانههای بلند باعث…
6 October 2026
Read
او همیشه میخندید. آنقدر زیاد که همه فکر میکردند هیچ غمی در زندگیاش ندارد. وقتی وارد اتاق میشد، اولین کسی بود که شوخی میکرد. من با خودم میگفتم…

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه میروند، میآید و کنارم مینشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه میدهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون…

همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم میرفتم، در گوشهای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچوقت آن را دور نمیانداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن میترسیدم…