All student work
Flash fiction · Dari

تنهایی

کیک تولدی با شمع‌های روشن در اتاقی تاریک

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه می‌روند، می‌آید و کنارم می‌نشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه می‌دهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون چیزهایی را به یادم می‌آورد که تمام روز سعی کرده‌ام فراموششان کنم. امروز حس عجیبی دارم. انگار دیوارها با من حرف می‌زنند. انگار دیوانه شده‌ام. انگار وقتی به دنیا آمدم، گفته بودند: «این باید تنها باشد؛ تنها بزرگ شود و شاید تنها بمیرد.» تنهایی مثل خوره‌ای در جانم افتاده؛ آرام و بی‌صدا مرا می‌خورد، ذره‌ذره، تا تمامم کند. در سالن خانه قدم می‌زنم و با خودم حرف می‌زنم. گاهی می‌خندم، گاهی بی‌دلیل می‌ایستم و به دیوار خیره می‌شوم. عجیب‌تر این است که گاهی احساس می‌کنم دیوارها هم با من حرف می‌زنند. «باز هم داری با خودت حرف می‌زنی؟» نمی‌دانم این صدا از دیوار بود یا از ذهن خودم. امروز خیلی عجیب بود. سرم گیج می‌رفت و از همه‌چیز احساس عجیبی داشتم. نشستم و شروع کردم به نوشتن؛ شاید نوشتن بتواند ذهنم را کمی خالی کند. تولدم است. شاید عجیب بودن امروز فقط به همین دلیل باشد؛ روزی که باید پر از صدا و آدم و تبریک باشد، من تنها در خانه نشسته‌ام و با دیوارها حرف می‌زنم. من به تنهایی عادت نکرده‌ام؛ فقط بیش از حد یاد گرفته‌ام آن را زندگی کنم. نمی‌دانم چرا این‌طور شد. شاید آدم‌هایی بودند که می‌خواستم کنارم باشند، اما نماندند. شاید هم چیزی از کودکی با من مانده است. شاید هم فقط دختر بودن در جایی که تنهایی گاهی انتخاب آدم نیست، مرا این‌گونه کرده است. حتی وقتی میان جمع هستم، تنهایی کنارم می‌نشیند؛ مثل یک جفت پنهان که هیچ‌کس جز من نمی‌بیند. خنده‌دار است، می‌دانم. امشب شمع‌ها را فوت نکردم. فقط به دیوار نگاه کردم و آرام گفتم: «امروز تولدم است.» چند لحظه سکوت کردم، انگار منتظر بودم چیزی بگوید. اما دیوار ساکت ماند. امشب فهمیدم شاید ترسناک‌ترین چیزِ تنهایی، نبودن آدم‌ها نیست؛ این است که کم‌کم به سکوتشان عادت کنی.

More from ماه‌ملک غوری

Writer's page
لبخندی که با انگشت روی شیشهٔ خاک‌گرفتهٔ یک پنجره کشیده شده است
Reflection · Dari

پشت یک لبخند

او همیشه می‌خندید. آن‌قدر زیاد که همه فکر می‌کردند هیچ غمی در زندگی‌اش ندارد. وقتی وارد اتاق می‌شد، اولین کسی بود که شوخی می‌کرد. من با خودم می‌گفتم…

6 October 2026

Read

More student work

See all
آینه‌ای قدیمی با قاب کنده‌کاری‌شده بر دیواری سفید
Flash fiction · Dari

آینه

هر صبح روبه‌روی آینه می‌ایستادم و صورتم را نگاه می‌کردم. یک روز از آینه پرسیدم: «مرا می‌شناسی؟» آینه ساکت ماند. لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط…

پیراهنی گل‌دوزی‌شده که بر دیوار کهنهٔ یک خانه آویزان است
Flash fiction · Dari

حسرت

همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم می‌رفتم، در گوشه‌ای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچ‌وقت آن را دور نمی‌انداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن می‌ترسیدم…