All student work
Flash fiction · Dari

حسرت

پیراهنی گل‌دوزی‌شده که بر دیوار کهنهٔ یک خانه آویزان است

همیشه، هر وقت به دیدن مادربزرگم می‌رفتم، در گوشه‌ای از اتاق، پیراهنی آویزان بود. هیچ‌وقت آن را دور نمی‌انداخت. من بیشتر اوقات از آن پیراهن می‌ترسیدم؛ نمی‌دانستم چرا، اما حضورش در آن اتاق برایم سنگین بود. یک روز که دوباره به دیدنش رفتم، بالاخره پرسیدم: «مادربزرگ، این پیراهن مال کیست؟» چشم‌هایش پر از اشک شد. قطره‌ای از گوشه‌ی چشمش پایین آمد و روی زمین افتاد. چند لحظه سکوت کرد و آب دهانش را قورت داد؛ انگار کلمات جایی در گلویش گیر کرده بودند و نمی‌توانست آن‌ها را بیرون بیاورد. بعد فهمیدم. آن پیراهن، مال دخترش بود؛ همان پیراهنی که آخرین بار، وقتی خودش را از دره پایین انداخت، بر تن داشت. مادربزرگ آن را نگه داشته بود؛ شاید برای اینکه دختر عزیزدردانه‌اش را فراموش نکند، شاید هم برای اینکه هر بار چشمش به آن پیراهن می‌افتد، به یاد ظلمی بیفتد که در حق دخترش کرده بود و با پشیمانی زندگی کند. اما دیگر چه فایده‌ای داشت؟ دختر رفته بود. و پیراهن مانده بود؛ آویزان در همان اتاق، مثل تکه‌ای از یک زندگی که هیچ‌کس نتوانسته بود به موقع نجاتش دهد.

More from سحر صالح

Writer's page
دریچهٔ کوچکی در دیوار سنگی یک اتاق تاریک که روشنایی روز از آن به درون می‌تابد
Story · Dari

زندان آرزوها

نگاه‌هایش با خشم به کف اتاق دوخته شده بود. می‌خواست فریاد بزند، می‌خواست از دیوارها بپرسد چگونه کودکی چون او را در خود زندانی کرده‌اند. اما آیا…

6 October 2026

Read

More student work

See all
آینه‌ای قدیمی با قاب کنده‌کاری‌شده بر دیواری سفید
Flash fiction · Dari

آینه

هر صبح روبه‌روی آینه می‌ایستادم و صورتم را نگاه می‌کردم. یک روز از آینه پرسیدم: «مرا می‌شناسی؟» آینه ساکت ماند. لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط…

کیک تولدی با شمع‌های روشن در اتاقی تاریک
Flash fiction · Dari

تنهایی

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه می‌روند، می‌آید و کنارم می‌نشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه می‌دهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون…