All student work
Flash fiction · Dari

مسافر

صندلی‌های خالی در سالن انتظار یک فرودگاه، در نور تند آفتاب صبح

پیرمرد چمدان کهنه‌اش را بست و نگاهی به خانه خالی انداخت؛ خاطراتی را که در این خانه داشت، مرور کرد و بعد کلید را زیر گلدان ورودی گذاشت.

امروز روز پروازش بود. بعد از بیست سال دوری، به وطن خود برمی‌گشت. روی صندلی فرودگاه نشست؛ به بلیط یک‌طرفه خود خیره شد. ته دلش از ذوق دیدن دوباره خیابان‌های قدیمی می‌تپید.

بلندگوی سالن به صدا درآمد: «مسافران به خروجی مراجعه کنند.» پیرمرد لبخندی زد و تکانی خورد تا بلند شود. اما دستش روی سینه‌اش خشک شد، چشمانش آهسته بسته شدند و بلیطی که در دستش بود، روی زمین افتاد. ساعاتی بعد، دوباره اعلان تکرار شد؛ در حالی که روح پیرمرد خیلی زودتر از هواپیما به آسمان بلند شده بود.

More student work

See all
آینه‌ای قدیمی با قاب کنده‌کاری‌شده بر دیواری سفید
Flash fiction · Dari

آینه

هر صبح روبه‌روی آینه می‌ایستادم و صورتم را نگاه می‌کردم. یک روز از آینه پرسیدم: «مرا می‌شناسی؟» آینه ساکت ماند. لبخند زدم و گفتم: «طبیعی است؛ تو فقط…

کیک تولدی با شمع‌های روشن در اتاقی تاریک
Flash fiction · Dari

تنهایی

تنهایی من آدم عجیبی است. همیشه وقتی همه می‌روند، می‌آید و کنارم می‌نشیند. گاهی دوستش دارم، چون اجازه می‌دهد خودم باشم؛ گاهی هم از او متنفرم، چون…