
پیرمرد چمدان کهنهاش را بست و نگاهی به خانه خالی انداخت؛ خاطراتی را که در این خانه داشت، مرور کرد و بعد کلید را زیر گلدان ورودی گذاشت.
امروز روز پروازش بود. بعد از بیست سال دوری، به وطن خود برمیگشت. روی صندلی فرودگاه نشست؛ به بلیط یکطرفه خود خیره شد. ته دلش از ذوق دیدن دوباره خیابانهای قدیمی میتپید.
بلندگوی سالن به صدا درآمد: «مسافران به خروجی مراجعه کنند.» پیرمرد لبخندی زد و تکانی خورد تا بلند شود. اما دستش روی سینهاش خشک شد، چشمانش آهسته بسته شدند و بلیطی که در دستش بود، روی زمین افتاد. ساعاتی بعد، دوباره اعلان تکرار شد؛ در حالی که روح پیرمرد خیلی زودتر از هواپیما به آسمان بلند شده بود.



